.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


برو باغ از خاطرات برگ لبريز است
صدای خشکيده جسم برگ به تو در توی دهليز سياه باغ پيچيده است
پاييز است
پاييز است
زغم گويی که واژگون گشته باغ
بر خاک لعنت گونه اويز است
برو ديگر نبين پاييز زيبا نيست
که گويد غم ديدن زيباييست
دمادم اه ياسی بين تک تک شاخه های خشک میپيچد
مگر چشم زجه ديوانه وار را دوست دارد
يا که ميبيند
ان گاهی که چشم باغ به ديدارت عطش بود
باغ زيبا بود
ولی تا اخرين لحظه زيبايی اين در خيال باغ رويا بود
دگر اکنون نگاهت بر تن خشکيده مرهم نيست
نگاه جز طعنه ای بر زخمهای باغ پر غم نيست

ماذر سیر جانی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC