.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


حسادت مي كنم آري ،
حسادت زاده ي عشق است.
به مژگان سياه تو
حسادت مي كنم گاهي
كه عمري مي نشيند خوش
كنار ساحل چشمت
كنار آبي روشن
كنار چشم زيبايت
كه خود درياي شيريني است
حسادت مي كنم آري
حسادت كار دل باشد
كه حتي من به آن سايه
كه هر جا همرهت باشد
به آن تيره دل تنها
كه گشته سايه ات عمري
حسادت مي كنم گهگاه
نمي دانم چرا آخر
به جاي دوستي با ما
شدي همراه آن سايه
همان تيره دل خاموش
دلت خوش بود با مژگان
نشسته بر لب چشمت
هميشه تيره و تاريك
هميشه شب نشين غم
اگر عمري حسد كردم
همه از عمر من كم كرد
دگر حسرت شده كارم
كه بر عمرم چه بدكردم
من هر چه تيره تر گشتم
تو را نزديك تر ديدم
كه تو با نور مي جنگي
تو اي همسايه ي سايه
به دل مانده همين پرسش
كه اي محبوبه ي خاموش
اگر ما هم سيه بوديم
به رنگ بخت و رويامان
تو با ما يار مي گشتي
تو اي دلدار بي ايمان

احمد حسینی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC