.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


انتظار
روز خسته از تكرار غروب
باخته رنگ ز رخسار
صداها خاموش ودريچه ها همه بسته
بالهاي انتظار شكسته
از آهنگها رشته ها گسسته
گلها با نگاهي سرد وخسته
با زباني از فرط غم بسته
از غربت دلم مي پرسند كه :
آخر كي؟
كي باز مي گردد او؟

ناظرم من
نمي نويسد قلم انگار
نمي گويد زبان انگار
خشكيده گلو انگار
احساس رفته انگار
خموش وسرد مانده ام ماهها
با سكوت وغم همخانه ام تنها
زبيراهه ها پيموده ام راهها
با خويشتنم بيگانه سالها
ندانم چيست دردي كه در جان كرده ريشه
مي خورد هر لحظه تيشه به ريشه
چو شمعي نيمه جان
پرم از اشك وآه
روزهاي تاريك وبي طلوع
برده ان از چشمانم فروغ
چشمانم مانده بر ره
خيره بر درناظرم من
ناظر كامراني هاي بي رحمانه درد .

خوش به حال جيرجيركا
جير جيركا مي گن جير جير
با زباني ساده بي تكلف با سه حرف
مي گن هر چي كه مي خوان
ولي براي من وتو
سي ودو حرف كم است !
نه تو مي فهمي مرا
ونه من تو را.
من ميگم : تنهاي تنهام .
تو ميگي : خيليها تنهان.
مي گم :سخته .
مي گي: مثل ديوار؟
مي گم دلم تنگه؟
مي گي:جفنگه.
در نهايت باز هردو با دهاني نيمه باز خواهيم خفت.

من كجا وتو كجا ؟!
مي نشينم عاشقانه در كنارت
مي شكنم سكوت تلخ را
ومي گويم:چه زيباست
رقص ماهي در آب زلال !
يا كه چهره عر ق كرده لاله ها!
ونجواي عاشقانه قناري روي شاخسار!
وتو غرق در افكار خود
ميگيري انگشت بر دهان و
مي گويي:ماهي كجاست؟
وتازه اين اول ماجراست.

آبادي ما
كشيد خورشيد در آغوش
كبوتري را نرم.
آسمان آبي وسراسر نور.
ابر ها سپيد وناز.
به سبكبالي پر در پرواز .
در اين آبادي
همه ساده وپاك .
لحظه ها ساكت
وهوا عاري وپاك.
عشق در ثانيه ها جاري .
پريشان پدري سراسيمه پي قابله اي.
زير چنار همانجا كه ديروز گل غنچه كرد
در اين چند قدمي
جوجه اي در آورد سر زتخم
آنطرفتر كودكي تازه و خوب
ميسازد قصري از خاك.
خوش به حال اهل آبادي.

ترديد
امروز هم گذشت.
يك روز به مرگ نزديكتر
وروزي از تولد دور تر .
بار گناهن سنگين تر
ودستانم خالي تر
وحس پاينده ادامه هستي .
امروز هم گذشت وشب از راه رسيد.
روزي ديگر در راه
و فرصتي ديگر باقي
ودلم خالي از حس اطمينان
كه آيا فردا را در مي يابم يا كه گذشته را باز مي سازم .

پانته آ - نبی ئیان

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC