.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ته مانده عشق تو را ، امشب روایت می کنم
در خلوتم ، پیش ِخدا از تو شکایت می کنم
.
دست کدام ترسیم گر ، قلب تو را سنگی کشید
با تیشه ی فرهاد هم ، گویی سماجت می کنم
.
با هر تمنای دلت ، دل را سپردم دست تو
مهجور مانده از تو ، دارم سخاوت می کنم
.
در ازدحام عاطفه ، در حجم عشقت گم شدم
در کوچه های عاشقی احساس غربت می کنم
.
یاد ِتو در محراب هم جان ِمرا آتش کشید
من با خیال ِسوخته ، دارم عبادت می کنم
.
گفتی فراموش کن ، فرصت عاشقی تمام شد
من هم به رسم عاشقی دارم اطاعت می کنم

ر.الف ( رهگذر)

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC