.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ابرم؟ غزلم؟ ها ... ؟ به من بگویید که کی اَم
که اینگونه با شب بارانی اَم یکی اَم

پُر بودم از تو، وآه - سهم من نشدی
مثل عروسکی که در خواب کودکی اَم

تو آب بودی و من ماهی خیالی تو
کنون خالی از آب ست دستان پولکی اَم

می خواستم که از تو نگویم، به خاطر تو /
اما خیال، تا «تو» می برد یواشکی اَم

شعری ست در نخ احساس من، اوج گیرد
با هر نسیم همین روحِ بادبادکی اَم

نیستی، ولی یک جهان از تو پر شده در ...
... بغض حنجره خسته ی چکاوکی اَم

در راه شب بی تو قدم می زدم که دل
در جاده جامانده از این جسم آهکی اَم

گفتم که : بی هرم تو یخ می زنم، آفتابم! <- (گفتم = من گفتم)
گفت اَم که : می سوزی از شولای پیچکی اَم<- (گفت اَم = به من گفت)

اکنون دلم گرفته مثل تو، بلبل من!
از این قفس، هم از خنده های زورکی اَم

این عمر چند ساله ی دنیایی اَم نگذاشت
جز استکان پراز شوکران به نعلبکی اَم

حس میکنم که ترانه خسته از «من و ما» ست
«ما» یی که یک نفر ست، «من» هم عروسکی اَم

شعرم! سنگ صبورم بمان که میمیرم
اگر که ننْویسم از تنهایی و تکی اَم

-----------------------------------------
یکشنبه - 13 آبان 1386 - ساعت 12 ظهر

ابراهیم کشاورز صفری

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC