.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


حرمت پنجره را می شکند باد آری
در گلو، بغض شود در تب فریاد آری

رگ خالی شده از حس عطوفت با گل
زیر و رو میکند احساس ز بنیادآری

به هوا خواهی گل، کار چکاوک ناچیز
لانه گر طعمهءطوفان شد و بر باد آری

چند باید بکند حوصله قمری و هَزار
از قفس تا که رها گردد و آزاد آری...

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC