.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شاخه ها بی برگ اند
و درختان در لرز
وحشی باد انگار
پا نهادست از مرز

بی گمان حادثه در
تب روییدن بود
روز آغاز انگار
شب کوچیدن بود

ساقه یک عطسه زد و
شاخه خمیازه کشید
حس سرد از پاییز
تن فواره خزید

"باد" باران آلود
جویباران در رود
چشم تا باز کنیم
رود در دریا بود

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC