.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


بی آينه

بی چشم دل شوری

بی فغان و آغاز روزی

شبم را

بر آغوشت،

رها می کنم

زلف در خویش پیچان زیبایی ات

خواب بی رنگ لولی وش آوازت را دارد

از لب تو تا قلب من

راهی،

به دراز ناکی

-يک بوسه است

و از چشم دنيا

تا چشم تو

دريايی،

بی موج

بی طوفان

و بی ساحل است

از ورای دل گرفته ی آسمان

ابرهای سفید پوش رویا

در فضای بی نهایت غوغا

از روی هم بر هم

قلب تو را

نقش می بندند

که در هر حجره اش

شهزاده ای،

به زنجير

زجه هاي هوس خويش را دارد

از تحمل كنايت باد هواخواهت

صاعقه ها را به ياري طلبيدم

مرا بس در اين سودا

جان ها بايد داد

مرا بس در اين رويا

خوبها بايد كُشت

و مرا بس در این زیبا

آغوش ها باید گرفت

و مرا...


مهر ماه ۸۶

م.نهانی

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC