.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


عید مبارک 

امروز  ۳۰ آذر - عید قربان و شب یلدا و انگار فقط یک نفر به یادش بود که امروز روز تولد منه

این متن بسیار زیبا  از طرف فردی غریب اما آشنا برای روز تولدم  است

جشن و محفلی  در کار نیست نه کیکی نه شمعی 

تیکاف

شاید مرا دیگر نشناسی ,  شاید مرا به یاد نیاوری .

اما من تو را خوب می شناسم .

ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی .

و من همه آسمان  را دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی .

توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود .

نور از لای انگشت های نازکت می چکید .

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان .

تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد .

اما زورش به ما نمی رسید .

فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم .

تو شلوغ بودی ،  آرام و قرار نداشتی .

آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی

 و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزوی رو یا های تو را قلقلک می داد .

دلت می خواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا می گفتی .

و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد .

من هم همین کار را کردم  . بچه های دیگر هم ،  ما به دنیا آمدیم  و همه چیز تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم  و نه همسایه خدا .

ما گم شدیم  و خدا را گم کردیم  . ...

دوست من ، همبازی بهشتی ام  !  نمی دانی چقدر دلم برایت  تنگ شده .

هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند :

  از قلب کوچک تو تا من  یک راه مستقیم است ،  اگر گم شدی از این راه بیا .

بلند شو . از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

 

۱۳۸٦/٩/۳٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC