.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


باران
گفتمش:

            -" شیرین ترین آواز چیست؟ "

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند:

-" ناله زنجیرها بر دست من! "

گفتمش:

           -" آنگه که از هم بگسلند... "

خنده تلخی به لب آورد و گفت

-" آرزوئی دلکش است اما دریغ!

بخت شورم ره بر این امید بست.

و آن طلائی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست!... "

من به خود لرزیدم از درددی که تلخ

در دل من با دل او می گریست.

گفتمش:

-" بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است! "

سر به سوی آسمان برداشت گفت:

-" چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف.

ای دریغا شبروان کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان... "

گفتمش:

           -" فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان... "

گفت:

       -" اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش.. "

گفتمش:

            -" اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست! "

گفت:

        -" ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست!... "

گریه ای افتالد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش:

-" خوش ترین لبخند چیست؟ "

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گو نه اش آتش فشاند

گفت:

        -" لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند. "

من ز جا برخواستم بوسیدمش.

ه.ا.سایه

۱۳۸٧/۳/۳٠ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC