.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


آسمان شب

      تا غزل در شب تار است چراغان سکوت
      پنجره هیچ نگردید هراسان سکوت
      کوچه تاپنجره ها را بشمارد به دو چشم
      شاعری نیست در این کوچه پریشان سکوت
      تا صدا و سحر و آینه در طاقچه است
      شب در این خانه خاموش پشیمان سکوت
      دل اگر شکوه کند رنگ هوا آلوده است
      نکشد سینه در این شهر گریبان سکوت
      تا نفس می کشد این عشق در این وادی خواب
      عاشقی تار شکسته است غزل خوان سکوت

      عباسعلی کریمی میبدی
      (مسافر )‌

۱۳۸٧/٤/۱٧ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC