.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


هیس

نمیدانستم
پایین تر که آمدم
پایین و پایین تر
پست و پست تر
به بن بست
دانستم که
.
.
.
من از آنچه پیش آمده تهی شده ام
واز من دیگر هیچ نمانده بود
از پشت درهای بسته صدایی نمی‌آمد
گاهی دستی سرد و سنگین زوزه ای میکشید روی نوسان تپش ها
من از هر چه که باید انسان خالی
من از هر چه که باید حیوان خالی
من تمام روح ساکتم را فریاد زدم
.
.
.
آینه رشد میکرد
آینه مثل سلول های بنیادی
در اشعه رشد داشت
زمین برای من ایستاد و تمامی درها گشوده شد

مریم محمدی از دفتر سن سیز

۱۳۸٧/٦/٢٦ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC