.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


من از این می ترسم
که ترک بردارد ،بغض ِ خموش
وتو نادیده بگیری همه ی فریادش
تو که شاعر شده ای !!
وبرای من واین فاصله ها ، واسطه ای
مثنوی یا غزلی می سازی
شده اندازه ی این خسته ،گهی
دم از این رو زپلاسیده وخونبار بزنی
دم از این قحطیِ آدم بزنی
دم از این نثر قدیمی بزنی ؟؟
...
گوشزد می کُنَدَم پنجر ه ای
که لب حوض فراموشی دنیا منشین
وقلم را به تن هر ورقی ساده نکش
شاید از رنگ خطوط
ذهن خوشبخت کسی
پی به سهراب ببرد
شاید عصیان فروغ
گله ای از زن تنها نکند(1)
شاید اندازه ی هر واژه ی بکر
شعر تو در قدم ثانیه ها گم بشود
...
من از این می ترسم
که تبانی بکنی با همه ی قافیه ها
ومیان همه ی خاطره ها گم بشوم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱= اما دریغ ودرد که زن بودم

شعر از :  زهرا  طهماسبی 

۱۳۸۸/۱/٢٤ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC