.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 

امروز ، یعنی دیروز شنبه  آخرین روز کلاسهامون بود  از پنجشنبه هفته پیش با بچه ها قرار گذاشته بودیم برای تقویت روحیمون قبل از امتحانات بعد کلاس همه با هم بریم نمایگاه بین المللی گل و گیاه  بازم 6،7 نفری میشدیم  خلاصه همه با هم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم

 

توی راه یک قسمت که قبل پل و خاکی بود باید پیاده میرفتیم  ، هوا هم خیلی گرم بود  واسه تنوع گفتم مهسا بخونه اونم یک نگاه به چپ و راستش کرد تعجبو بعد : پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت  ما هم شروع به دست زدن و خندیدن خنده  بعدشم من : تو که چشمات خیلی قشنگه  تو که   این همه نگاهت  ( آقا چشماتو درویش کن ) مژه

جاتون خالی رسیدم به نمایشگاه وایی وایی هوا خیلی گرم بود ما هم همگی تشنه جاتون خالی همگی آبمویه مهمون من ( من چقد مهمونی میدم ) عینک

رفتیم تو نمایشگاه تمام قرفه ها رو گشتیم از 4:30  تا 8 شب  آخ آخ دیدن چی شد اصلا از هیچ جا عکس نگرفتیم  از بس این مهسا خیلی غرغر کرد  نمیدونم معدش چش بودسوال 

راستی یک دور هم آبمویه مهمون شیوا شدیم  بلیط نمایگاه هم مهمون بهار شدیم بقیه هم که  کاملا مهمون  بودن  خلاصه همه همو مهمون شدیم و مهمونی دادیم

 ( بعدشم پارتی شد احتمالا  ) !!!

این بهار از رفته گر های نمایشگاه تا خوش تیپ ها و مخصوصا مامور ها و پلیس ها همه رو واسمون نشون میکرد !!!تعجب خجالتقهقهه

موقع برگشتن شد و وقت خداحافظی  شیوا و مهسا رو با تاکسی فرستادیم رفتن بعدش من موندم و بهار

بهار گفت بیا یک بار دیگه بریم داخل از بس مهسا غرغر کرد نفهمیدم چی دیدم !افسوس چشم میدونین چیکار کرد رفتیم دم در نگهبانی گفتیم ببخشید آقا ما الان داخل بودیم اومدیم با دوستامون خداحافظی کنیم میشه دوباره بریم داخل  نگهبانه هم یکم چپ چپ نگا کردمتفکر و گفت باشه برید داخل خوب دروغ که نگفت داخل بودیم  !!!نیشخند

خلاصه که رفتیم دوباره یک نگاهی کردیم و بهار هم فقط یک گیاه آلئورا خرید و برگشتیم وایی پاهام دیگه نایی راه رفتن نداشت به سختی رسیدم خونه ! حالا ببینم چقد واسه درس خوندن و امتحانا ت تأثیر داره ؟ !  آقا چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است بازنده! من شاگرد اولم بازم از اون تح کلاس میز آخر   بغل

 

 

۱۳٩٠/٢/٢٥ | ٤:۳٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC