.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


از تنهایى به میان مردم میگریزم و از مردم به تنهایى پناه میبرم...

دردی کهنه وپنهان قلبم رامیفشارد؛ خدایا هوای دلم ابریست؛

سرم رابه کدامین شانه تکیه دهم ؟؟ تنهایی میخواهم و یک دل سیرگریه

شایدآخربه رحم آمدی!!!

 

 

تو از من میپرسی :  چرا این همه سر سخت و سنگین  و من جز سکوت و یک لبخند تلخ برای گفتن حرفی ندارم , نه حرف دارم اما نمیتوانم بگویم ...

 

 

 

 
 
 
 
سکوت که میکنم میگویی خــــداحافظ !

لطفا دیگر سکوت هایـــــــم را تفسیر نکن

اگر می توانستی معنی آن هـــــــا را بفهمی که،

کارمان بــــــه خداحافظی نمی کشید ...
 

 

 

اینجا؟

اینجا هم خبری نیست

مگر باد

که بی هوا میان ثانیه‌ها می‌پیچد و

ناله‌های خفه‌ی ساعت.

دعوا‌ها هنوز همان‌هاست و

جنگ‌ها هنوز همان...

 

 

 

 

بعضی روزها انسان فقط خسته ست... نه تنهاست ، نه غمگین و نه عاشق....   فقط خسته ست....

ﺧــﺪﺍﯾــــــﺎ

ﺑﻪ ” ﺟﻬﻨﻤﺖ ”

ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ

” ﻣﯿﺴﻮﺯﺍﻧﯿﻢ “

 

 

 

نمـــــیـدانــــی ،

چه دردی دارد !

وقـــتـی ..

حــــالـم ..

در واژه هــا هــم نــمی گنــــجــد …!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC