.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

نمی خواهم زندگی به من دچار شود 
نمی خواهم زندگی از روی من داستان بسازد
نمی خواهم بازیگر نقش اول این داستان تلخ باشم
گفتم تلخ , درست مثل قهوه ی درون دستانت 
مثل غربت چشمانم , مثل حرف هاییم
تکه ای از نخ لباسم را دور دستم پیچیده ام 
به گوشه ای خیره میشوم و با خودم میگوییم :
من مرده ام ؟ یا زنده کسی هست که جوابم را بدهد ؟ 




نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٧ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com