.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


نورِ سرِ صبحِ مهر ماه که می ریزد روی صورتت،

 حسی زیباتر از این وجود ندارد

که مهری تازه  و نه از نوعِ میان تهی اش

قلبت را روشن کند .

مهر تو همچنان می تابد بر قلبم

 حتی اگر فاصله ها از من دور باشی

یادت همجنان در ذهن من مرور میشود

حتی اگر لحظه ای به یادم مباشی

آتش با آب آرام میگرد برایم اقیانوس باش


آسمان به آرامی با اثرات ذرات ظریف روشن میشود...

موسیقی آرام و قابل تعمق است.

(یک نردبان هم در گوشه ی راست خورشید است.تکیه داده شده به نقطه ای نامعلوم. گویی که یک رازِ به غایت مخفی ست که از آنجا محو شده ... )

دروازه ها نشانه ای از گذر هستند
 راس ساعتِ هفت و هفت دقیقه ی صبح ؛ و بعدش پل ها,

یک راه معلق برای تاکید بر لحظه ی عبور... من اینجا هستم
 همینجا که نور سر صبح از بینِ روزنه های چوبی به درون می تابد

و انگار دیگر زن نیستم .

نه بیش از این. کودکیم به ابتدا رسیده و کهن سالیم به آخرین روزِ خود
 این شهر بدونِ تو گریزگاه نبود, پنجره بود ...

که از سرسرایش به قهقرا می شد پر کشید

و تو بگو به من

قصه که تمام می‌شود؛

آدم‌ها به کجا می‌روند ؟!

و من بی تو به کجا ؟

 

 

۱۳٩٢/۱٢/٢٧ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC