.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


یک حس هایی هست که فقط خودت تجربش کردی... لحظاتی که فقط تو طعم تلخشونو چشیدی... کسی کنارت نبوده... کسی همراهت نبوده... کسی حتی تو رو تو اون لحظه ندیده...

خاطراتی که تو یادت اینقدر تار و نامفهومن که حتی نمی تونی بشینی درست بهشون فکر کنی 

خاطراتی که دوست نداری به خاطرت بیان 

 شاید حتی یادت رفته که تجربشون کردی...

ولی وای به وقتی که یک قطعه کاملاً مشابه از یک فیلم تو رو ناخودآگاه به اون لحظه برگردونه...

اونوقته که درست برمیگردی به جایی که نباید.

 وایمیستی یک گوشه و خودت رو تو اون خاطره نگاه می کنی... می بینی که چقدر مستاصل بودی.. می بینی که چقدر سخت بوده که اون لحظه کسی همراهت نبوده تا حست رو بهش بگی... 

یا چقدر سخت بوده که حتی کسی تو رو بعنوان "یک آدم" تو اون لحظه ندیده... 

خودت رو میبینی که ساعت ها رو یک صندلی توی پارک نشستی و به ندانسته ها خیره شدی... 

به رفت و آمد آدمها... به نگاه های پر از ترحم آدمهای اطراف... به خودت که داری اشک می ریزی و کاری جز انتظار ازت بر نمیاد... 

اونوقته که اینقدر بهت فشار عصبی میاد که نمی دونی چطوری باید حست رو بروز بدی... 

میری تو فیس بوک یا وبلاگت می نویسی براش شعر یا دلنوشته مینویسی و بعد منتظر میشی و نظرات بقیه رو می خونی... و چقدر غریبانه که باز تو و حست اصلا دیده نمی شی.... و یا اونی که حداقل انتظارش داشتی که بخونه و نشونه ای از خودش بزاره که بگه هست حواسش به تو هست اما همیشه اینجوریه که اون هیچ وقت یادداشت ندیده 

۱۳٩۳/٥/٦ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC