.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

غنچه از خواب پرید ...
و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت :سلام !
و جوابی نشنید ......
خار رنجید ولی هیچ نگفت ،
ساعتی چند گذشت ...

گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی نزدیک آمد ،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد ،
لیک آن خار در آن دست خلید ،
و گل از مرگ رهید ...

صبح فردا که رسید ...
خار با شبنمی از خواب پرید ،
گل صمیمانه به او گفت : سلام ... !

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com