.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ظلمت

چه گریزیست ز من ؟

چه شتابیست به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

مرمر پله آن غرفه عاج !

ای دریغا که ز ما بس  دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابانست

می فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهان

میدرخشد در می

گر بهم آویزم 

ما دو سر گشته تنها چون موج 

به پناهی که تو میجوئی   خواهیم رسد 

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC