خوب شد که تمامش کردم !

هر روز که میگذرد بهتر میشود روزگار !!! بهتر و بهتر و بهتر ...

یک مبارزه یِ بزرگ بود ... یک مبارزهِ با خودم ! که تنها یک سِفر می توانست به پیروزیِ بکشاندش ...

یک مبارزه ، یک سفر از درون به بیرون که مدتها واهمه داشتم از رویا رویی با آن ... اما خوب شد که تمام شد ...

حرفیِ که دکتر اول صبح زد ، چنان آرامش سیالی به من تزریق کرد که همه یِ کج خلقی های زمانه و آدمهاش برایم حل شده به نظر رسید ...

و آنچه باقی ماند جریان سیال یک خوبیِ شیرین بود که دوست داشتم تا اِبد امتداد پیدا کند ...

سلام دکتر ...

نگاه ریزی کرد و سرش را پایین انداخت

سلام ، چِه خبر خانوم ؟ !

خدارو شکر ،‌ سلامتی ...

چشمش را از برگه هایِ روی میز به سمت من گرفت و سرش را بالا آورد

و از جایی بین عینک وابرو هایی که برای دیدن من بالا رفته بودند ، نرم نگاهی با لبخندی کرد و گفت :

این خیلی خوبه هاااااااااا

چی خیلی خوبه آقای دکتر ؟ سلامتی ؟

نه اینکه قبل از سلامتیِ میگیِ خدارو شکر ....

تپِش تند تنِد قلبم لبخند زد و آرام شد ... آنقدر آرام که انگار ایستاده بود و فقط لبخند میزد

فشار حلقه یِ دستم دور دسته های کیفم کم شد .... دیگر لازم نبود دستگیره کیفم را آنقدر محکم بچسبم ....

انگار همه ی درهای بسته ، رو به قشنگ ترین باغهایِ دنیا باز شده بود

و کنار همه یِ خیابان هایِ ذهنم پر شده بود از گلهای رز هفت رنگ خوشبو

و شاخه های درخت های ، بالای سر ذهنم به هم پیوسته بودند و در آغوش هم فرو رفته بودند

صدای موج دریا به گوشم می پیچید

همه آدمهای آشنایم روی ساحل نشسته بودند و خیره به موج هایی که می آمدند و باز بر می گشتند به دریا

دنیا آرام شده بود .... آدم های ساکن ذهنم آرام تر ....

و من همه تو* را سپردم به موج که با خودش ببرد ... تا من بمانم و یک دنیای آرام

تو باید می رفتی‌، و غرق می شدی ، همین تویی که هنوز هم هستی و همین گوشه کناره ها کمین کرده ای برای لحظات من ...

باید می رفتیِ تا دنیا روی مهربانش را، از یک جاییِ ، بین عینک و ابروی بالا رفته یِ آقای دکتر به من نشان دهد...

......  

خدارو شکر .


24/12/95 سالروز

/ 6 نظر / 207 بازدید
mynb

چه دلنوشته ی قشنگی بود... یه حس ارامش خاصی رو میشه ازش گرفت. نمی دونم چرا چنین حسی داشتم. لطیف بود...

myalonenight

چه جمله لذت بخشی :"همین گوشه کناره ها کمین کرده ای برای لحظات من ..."