ذهن آشفته

نمی خواهم زندگی به من دچار شود نمی خواهم زندگی از روی من داستان بسازد نمی خواهم بازیگر نقش اول این داستان تلخ باشم گفتم تلخ , درست مثل قهوه ی درون دستانت مثل غربت چشمانم , مثل حرف هاییم تکه ای از نخ لباسم را دور دستم پیچیده ام به گوشه ای خیره میشوم و با خودم میگوییم : من مرده ام ؟ یا زنده کسی هست که جوابم را بدهد ؟



/ 0 نظر / 5 بازدید