خواب یک عصر بهاری

حد بینهایت ، تابِع ضمِیر ناخود آگاهم به طرزعجیبی به سمت انزوا رو میکند برای حل این معما و رد اثبات این قضیه ، پشت به همه ، به سمت تخته رو می کنم.

یکی در حالت خواب و بیداریم کنارم نشسته است ،درگوشم زمزمه میکند: تو کارت از نوسان تابع سینوسی گذشته است !

نشسته ای روی تابع تانژانت و از آن بالا سقوط مِی کنیِ !

سراسیمه هوشیار میشوم که هستی تو ؟‌ هر که هستی تو را چه به حسابم !

نمی دانم آیا تا به حال کسی مزه خواب یک عصر بهاری را در حالت امواج بتا چشیده است ؟‌

کسی تا به حال در خواب به آسمان سفر کرده است ؟ در کهکشان ها سیر کرده است ؟

آیا کسی عهدی در آنجا بسته است ؟

من کم نمی آورم ! آن زمان که آفریدی ام و امِر به بَودنم کردِی ، خوب می دانستی که کم نمی آورم !

جا نمی زنم ! گریه می کنم ، اما جا نمی زنم !

/ 0 نظر / 53 بازدید