وداع

گفته بودم ٬ به غروبم نزدیکم
به طلوعت راهی نیست
گفته بودم ٬ که کبوتر میرود زود
شب میشود نزدیک
افق دور دست میشود پیدا
گفته بودم ٬ می آیی
گفته بودم ٬ خواهم رفت
رفتنم نزدیک است
و طلوعت نزدیک
حال میروم با صد رویا
و هزار بار امید
ولی ٬ کبوتری باز خواهد آمد از ناپیدا؟
و سپیده ای باز خواهد شد آشکار؟
نمیدانم ٬ ندانسته میروم
تا شاید
همه چیز و همه کس را دریابم
شاید باز برگشتم
تا بگویم که سحر را دیدم
و نگاهت را خواندم
و بگویم که غروبم پر زد
تا فردا

بهروز محمدی

/ 0 نظر / 5 بازدید