2 بوسه

از یک مکان زیارتی عبور میکردم به صحن که رسیدم مسیر خروج را دنبال کردم

مسیری را که نمی شناختم قدم می زدم ، به گمانم اشتباه می رفتم و گم شده بودم

رسیدم به یک پل سنگی کوچیک ، باید از روی پل که سطح خاکی هم داشت رد میشدم نگاهی به سمت پاین انداختم از زیر آن آب عبور میکرد ‌پا که روی پل گذاشتم ، زنی از روبرو می آمد و دختر بچه ای آغوشش بود به این سمت می آمدند از کنارم که عبور کرد ، ایستاد ، نگاهش کردم که داره دنبال چیزی میگرده ، یک جفت کفش دختر بچه پاش نبود !

به زیر پل نگاه کردم زیر باریکه پل پر بود انگار ظرف همین چند لحظه گرفته شده بود ولی باز آب به روانی از آنجا عبور میکردم چشمم به یک جفت کفش بر عکس شده صورتی افتاد ، با خودم گفتم منکه عجله ای ندارم کمکش می کنم رفتم سمت پایین پل بوی سبزه و چمن کنار پل چه عطر خوبی داشت ، دستم بردم به سمت آب ، آب زلال و سردی بود ، کفش برداشتم و دادم اما انگار کفش جفت گم شده نبود مجددا یک جفت کفش گلبهی دخترونه گل دار به چشمم خورد که اونم گیر کرده بود و از زیر پل رد نمی شد باز هم دست به سمت آب بردم و آن یک جفت کفش را هم برداشتم و دادم ولی باز هم آن کفش دختر بچه نبود !

سر بالا کردم به چشمانش نگاه کردم و گفتم احتمالا کفش دخترش قبلا یجای دیگه افتاده !

لحظه ای تامل کرد و کیفش و نایل هایی که در یک دستش داشت را برداشت تا به راهش ادامه دهد ، آنقدر دستش پر بود که دلم نیامد کمکش نکنم رفتم دنبالش پرسیدم تا کجا می رود قسمتی از مسیر را کمکش میکنم و من مسیر را دوباره بر گشتم

کیفش را به من داد و تعدادی نایل بزرگ ، مسافتی روباهم طی کردیم لحظه ای به خاطر شلوغی مسیر از من جلو افتاد با چشم هایم و قد بلندی مدام دنبالش بودم که نکند گم کنمش !

یک دقیقه از من جلو افتاد ولی بهش رسیدم نشته بود روی زمین سر یک دوراهی سمت راست دخترش را هم پایین گذاشته بود

کیفش و نایلن هاش رو دادم که گفت :دسته کلیدم را بده !

با خودم کمی فکر کردم ؟‌کدوم دسته کلید ؟ نمی دونم چرا اصلا دسته کلیدی رو یادم نمی آمد که ازش گرفته باشم

با این حال دست به جیبم بردم و ناباورانه یک دسته کلید که یک روبان طلایی فسفری داشت بهش دادم !

صدایی پسر بچه ای را شندیم که گفت : دسته کلید های گم شده شون !

اینکه آن دسته کلید ها را از کجا آوردم نمی دانم !

اشک در چشمانش جمع شد ! با دقت که نگاهش کردم آن یک پیر زن بود !

از کیفش یک عکس در آورد ! و به من هدیه داد ! پرسیدم برای من ؟ اما دیگر صدایش را نمی شندیم !

به عکس نگاه کردم! انگار عکس یک سرباز بالا بلند و رعنا بود ! کنار یک درخت تنومند سر سبز به صورت نیم رخ ایستاده بود و با دستهایش شاخه های درخت را گرفته بود

نتوانستم چهره اش را ببینم پشت شاخه های درخت پنهان بود !

سوال کردم پسرتونه ؟ یا برادرتون ؟‌

همانطور که گریه میکرد با اشاره عدد دو را به من نشان داد!

با خودم در ذهن ام عدد 2 را مرور میکردم ؟ 2 ساعت؟ 2 روز ؟‌2 هفته ؟ 2 ماه ؟ 2 سال پیش ؟

سوال کردم آیا شهید شده ؟ که ناگهان دست راستم را گرفت و 2 بوسه به پشت دستم زد و من ناگهان از خواب بیدار شدم !

صدای اذان ظهر بود آآآآ دختر چقدر خوابیدی !!!

هنوزهم فکرم مشغوله این خوابه

آن سرباز داخل عکس

چهره اون پیر زن ، اشکاش

 حس غریبی دارم حس عجیبی دارم . 


/ 5 نظر / 64 بازدید
mohammadkian

منظور برادرش بوده طبق سوالی که ازش پرسیدی.

mohammadkian

فکر کنم گره از کار یکی با دستای تو باز،میشه کسی درخواست کمک از تو نداشته؟

mohammad3342

عجب خوابی...دیدن همچین رویایی نصیب هرکس نمیشه به به

masterazar

@mohammadkian فعلا که هنوز نه اما شاید در آینده گاهی خواب های آینده رو که قراره اتفاق بیفته می بینم اما این آینده دقیقا چه زمانی نمیدونم

masterazar

@mohammad3342 سپاس زیاد خواب می بینم ولی دقیقا این خواب خیلی برام هم حس خوبی داشت هم دلشوره داشتم بعد اینکه از خواب بیدار شدم احساس شرمندگی داشتم !