دلبری نمی کند از من جنگ

لبری نمی کند از من جنگ
و بی رحمانه به سنگ گورم می اندیشد

در یک صبح نمناک با تمثالی شاد از چهره ام و گذر آدم های ماتم زده و غمگین

شاید سهم من از هستی فرود یک بمب بزرگ بوده است بر بام خانه ام

و حالا گریه ی مادرم که تمامی ندارد در باور نبودنم

مرا به خاک می سپارند در کنار مردگان هم قطارم در کشاکش دود و فریاد

شاید دقیقه ای دیگر یک هم قطار دیگر در راه باشد

و جنگ از او هم دلبری نکرده باشد

رضا آشفته

/ 0 نظر / 5 بازدید