دستپخت

یادمه اولین باری که  بدون نظارت مامان ماکارانی درست کردم انقد عالی بود که مامانم کلی تحسینم کرد ! فکر کنم 10 سالم بود اون روز مامان از خاطره اولین ماکارانی که درست کرد برام تعریف کرد ماکارانیش انقد خمیر بود که کاملا به هر قسمت از دیوار که پرت میشد ترجیحا میچسبید به همونجا ! البته من آشپزی رو از سن کم شروع کردم اونم به دلیل علاقه زیادم هم به آشپزی هم تحسین شدن و هم خوردن ! اولین باری که آشپزی کردم 5 سالم بود ! سیب زمینی سرخ کردم اونم با کمک خواهری که 7 سالش بود ! اون زمان داخل یک بخش از شهرستان زندگی میکردیم خونه ما یک حیاط کوچیک داشت که وسطش یک باطلاق داشت ! هر زمان ناراحت بودم یک سنگ بر میداشتم پرتش میکردم داخل اون باطلاق ! مخصوصا وقت هایی که بابا رو مدام میبردن بیمارستان . اون زمان بابا خیلی اوضاع سلامتی خوبی نداشت و مدام با آمبولانس میبردنش بیمارستان . یک روز، تقریبا 7 صبح بود که بازهم با آمبولانس بردنش و مامان همراه بابا رفت . و این چنین شد که من و خواهری ها تنها موندیم . داخل حیاط گوشه دیوار یک درخت سیب داشتیم که از رو شاخه ها میشد رفت بالا و بعد به دیوار حیاط همسایه که پشت بام انباری شون بود میرسید خیلی دیوار بلندی نبود از اون بالا گاهی وقتا سیب پرت میکردیم واسه بچه های همسایمون که اونها هم دو تا خواهر بودن اون روز مامان درو قفل کرده بود و ما برای بازی نتونستیم بیرون بریم . بعد کلی بازی تو حیاط با خواهری و سیب خوردن و اون بالا حرف زدن با دخترای همسایه دیگه کم کم حوصله مون سر رفت ! و تقریبا ساعت 3 ظهر شده بود و مامان هنوز بر نگشته بود ! دیگه خوردن سیب و تنقلات سیرمون نمیکرد که به پیشنهاد خواهری هوس سیب زمینی سرخ کردن و خوردنش کردیم . بعد پوست کردن سیب زمینی ها خواهری با کلی ترس و لرز بلاخره تصمیمم گرفت تا کبریت و روشن کنه ماهی تابه رو گذاشت و ر وغن ریخت و داغ شد و سیب زمینی ها رو ریخت داخل روغن اما چون سیب زمینی ها آب داشت روغن ها پخش میشد ،‌ میخواست خاموشش کنه ولی من با کلی جسارت و عشق به سیب زمینی خوردن نذاشتم این پورسه مهم غذایی نیمه تمام رها بشه با یک فکر بکر ،‌ دور دستم یک دستگیره پیچیدم و قاشق گرفتم و شروع کردم به هم زدن سیب زمینی ها و بلاخره این جوری شد که اولین آشپزی زندیگم در 5 سالگی رقم خورد ! اون شب وقتی مامان تنها برگشت خونه و با صحنه یک ماهی تابه پر از روغن مواجه شد هم میشد خوشحالی تو چشماش دید هم ناراحتی و غصه بابا تو صورتش مشخص بود ! اما خوشحال بود که ما گرسنه نبودیم . از اون زمان به بعد گاهی اوغات من کنار دست مامان که آشپزی میکرد بودم و فوت و فن های آشپزی و بهم یاد میداد و تا سن 10 سالگی من برای خودم یک آشپز ماهر شدم که هرنوع غذا رو یاد داشتم بپزم . دیروز پنجشنبه وقتی داشتم سیب زمینی و گوشت چرخ کرده برای ماکارانی درست میکردم یاد اون زمان افتادم

/ 7 نظر / 61 بازدید
m-u-m

منم عاشق اشپزیم و دستپختم عالیه! همین ک مامانم میگه بسه!

the-toranj

یادم آمد مستی بهار کودکی

masterazar

@asemangoon الهی دیگه عذر خواهی عکس خوشمزه گذاشتم خودمم هر بار نگاش میکنم بازم گرسنه ام میشه !

masterazar

@m-u-m احسنت اصلا صد در صد مامانها که تایید کنند همه چیز عالیه