زوزه ی بقض های ترسو

 در این ثانیه های مرگ اشک و زوزه ی بغض های ترسو/
از چه باید نوشت وقتی که جوهر مغز در این هوا می خشکد/
نمی دانم چرا دستانم ورق را عاشق می کنند در حالی که خون هم رنگی ندارد /
نمی دانم چه لذتی دارد فریب این سینه
برای یک جرعه نفس در این یک ۴دیواری به نام قفس/

شعر از میثم همرنگ

/ 0 نظر / 5 بازدید