تقديم به تنهاييت

باراني ات شده ام ، در تنهايي سرودهً خويش
باراني ات شده ام ، شايد تا انتهاي ظلمت شب
وباز آسمان بارانيست
دروغ نمي گويم ، قلبم دروغ بلد نيست
تو ، لحظه لحظه هاي سبزت ، هميشه سرشار بوده است
چگونه خزان شدي
شكوه نگاهت ، عطر آرامش را هديه مي داد
هميشه...
چه شد كه اينك من...
بايد بيايم... و دستهايت را
پرواز بدهم
اگر نبود غروب مبهم عشق
رسيدن ، معني نداشت
بدون فاصله ، عشق بي رنگ است
حالا تو بگو فرشته ً شهرعشق
آيا تو نيز بارانيم مي شوي؟
گاهي؟

نگار داستان پور

/ 0 نظر / 5 بازدید