حالا ديگر....

از عشق گفتم خواندم
خود را ميان شراره هايش سوزاندم
ولی او
ندانست نتوانست
نخواست که از دل بی قرارم بداند
گريستم نشستم
در به روی خوشبختی و سعادت بستم
ولی او
نفهميد نرنجيد
حتی به عشق پاکم خنديد.
حالا ديگر
بر بادم دلشادم
از هرچه بند و عشق آزادم.
حدیث
/ 0 نظر / 5 بازدید