گمشده بودم پیدا شدم

 در عزای عشق نشته ام و هیچ نمی گویم . عشق در من مرده است

همه گویند هی ..... فلانی عاشق است !

ولیکن عشق در من مرده است ! عشق در من مرده است .

نه تپش های قلبی نه خیالی نه وهمی یادم که می آید، خسرو است و شیرین.

یادم که می آید، لیلی است و مجنون.

یادم که می آید، شمس است و مولانا.

یادم که می آید، حافظ است و دیگر هیچ.

دور از انصاف نباشد خیال نمی کنم چیزی گم کرده ام نه بلکه یافته ام

من خودم را باز یافته ام ! فقط گاهی انگار کابوس می بینم !

کابوس سایه ای سنگین ، ترس از آن چشم های سیاه  طلسم شده !

نیش خند های مرموز !

گاهی فقط کابوس می بینم !  کابوس آن بختک ننگین !

من فقط گاهی کابوس میبینم همین .

پس بیدار میشوم نه کابوسی نه غمی و نه عزایست .

/ 0 نظر / 33 بازدید