شب مي رود و سحر رسد می دانم

دوران غمت به سر رسد می دانم
شب مي رود و سحر رسد می دانم

سرمای خرافه عاقبت می ميرد
از فصل خرد خبر رسد می دانم

اين سلسله ی غمی که لشکر دارد
هر خدمت از او به شر رسد ميدانم

انکار کند صفای اين باغ،از او
بر ريشه فقط تبر رسد می دانم

او خصم ِ تبسم است و شادی، حتی
از رنگ بر او ضرر رسد می دانم...

عاکف.م

/ 0 نظر / 5 بازدید